خدا میداند چقدر خوابم میآید. مطلب مهمی را کشف کردم که باید حتما بنویسمش. شاید مهمترین نوشتهی همهی عمرم باشد. یکی دو ساعت پیش به ذهنم رسید. تا چند دقیقه دهان خودم از تعجب باز مانده بود. اگر این خواب لعنتی بگذارد مینویسمش. مطمئنم هر که بشنود او هم دهانش مثل من از تعجب و حیرت باز خواهد ماند. اول میخواستم توی دفترچهی یادداشتم بنویسم اما بعد منصرف شدم و تصمیم گرفتم اول از همه برای شما بنویسمش، اگر این خوابآلودگی لعنتی بگذارد. خیلی هیجانانگیز است. زندگی دیگران را نمیدانم اما یقین دارم مسیر زندگی من را تغییر خواهد داد. همه چیز را از این رو به آن رو خواهد کرد. وای خیلی خوابم میآید، چقدر پلکهایم سنگین شده است. همهاش چند کلمه است. شاید این کلمات به بهترین و زیباترین و تحولبخشترین کلمات زندگی من یا حتی شما تبدیل شود، کسی چه میداند. خدایا کلمهی اول چه بود؟ چه بود؟! آها یادم آمد. چقدر چشمانم خواب دارد خدا. همهاش پنج کلمه است. کلمهی دوم را هم میدانم... حتی چهارم و پنجم. ولی سومی را هر چه به ذهنم فشار میآورم یادم نمیآید. اگر این خواب لعنتی بگذارد. خدایا چه بود؟ یکی دو ساعت پیش که به ذهنم رسید از شدت شگفتی و شعف یک لحظه حس کردم روحم تاب در جسم ماندن را ندارد. به پرواز نیاز داشتم، باورتان میشود؟ کلمهی سوم چه بود! اگر این خواب لعنتی بگذارد یادم میآید. کاش یادداشتشان میکردم
برچسب:
نویسنده: بهراد بختیاری
تاريخ: پنجشنبه
23 آذر
1396 ساعت: 9:45