خرید بک لینک
خدا میداند چقدر خوابم میآید. مطلب مهمی را کشف کردم که باید حتما بنویسمش. شاید مهمترین نوشتهی همهی عمرم باشد. یکی دو ساعت پیش به ذهنم رسید. تا چند دقیقه دهان خودم از تعجب باز مانده بود. اگر این خواب لعنتی بگذارد مینویسمش. مطمئنم هر که بشنود او هم دهانش مثل من از تعجب و حیرت باز خواهد ماند. اول میخواستم توی دفترچهی یادداشتم بنویسم اما بعد منصرف شدم و تصمیم گرفتم اول از همه برای شما بنویسمش، اگر این خوابآلودگی لعنتی بگذارد. خیلی هیجانانگیز است. زندگی دیگران را نمیدانم اما یقین دارم مسیر زندگی من را تغییر خواهد داد. همه چیز را از این رو به آن رو خواهد کرد. وای خیلی خوابم میآید، چقدر پلکهایم سنگین شده است. همهاش چند کلمه است. شاید این کلمات به بهترین و زیباترین و تحولبخشترین کلمات زندگی من یا حتی شما تبدیل شود، کسی چه میداند. خدایا کلمهی اول چه بود؟ چه بود؟! آها یادم آمد. چقدر چشمانم خواب دارد خدا. همهاش پنج کلمه است. کلمهی دوم را هم میدانم... حتی چهارم و پنجم. ولی سومی را هر چه به ذهنم فشار میآورم یادم نمیآید. اگر این خواب لعنتی بگذارد. خدایا چه بود؟ یکی دو ساعت پیش که به ذهنم رسید از شدت شگفتی و شعف یک لحظه حس کردم روحم تاب در جسم ماندن را ندارد. به پرواز نیاز داشتم، باورتان میشود؟ کلمهی سوم چه بود! اگر این خواب لعنتی بگذارد یادم میآید. کاش یادداشتشان میکردم

برچسب: نویسنده: بهراد بختیاری تاريخ: پنجشنبه 23 آذر 1396 ساعت: 9:45

نوجوان بودم. روی جدول کنار خیابان ایستاده بودم. گفتم این بالا انگار روی ابرهاست. چشمانم را بستم و دستانم را باز کردم. ازدحام پیادهرو و همهمهی خیابان رنگ باخته بود. من آن بالا بودم، روی ابرها. انگار که خانه اینجاست، و قرار اینجاست، و همه چیز اینجاست. آرام راه میرفتم، شاید هم میخندیدم. یاد خانه افتادم. ابر دهن باز کرد و من سقوط کردم، چشمانم بسته بود. توی جوی گشاد و بدبوی خیابان بودم و از درد به خود میپیچیدم. کف دستها و زانوهایم زخمی بود و رهگذران ریز میخندیدند. مردی کمکم کرد. خود را از بوی گند جوب بالا کشیدم. خیابان دور میشد. زنِ صندلی عقب دماغش را گرفته بود. دستم روی زانویم بود و چشمانم را بسته بودم. خیابان رودخانه بود. گفتم من ماهیام. شنا میکردم و آب میخوردم، شاید هم میخندیدم. گفت کجا پیاده میشوی. گفتم بالاتر. جلوتر زد روی ترمز. چشمانم را باز کرده بودم. پولش را دادم. پیاده شدم. تاکسی میرفت و زن دماغش را گرفته بود. لباسهایم توی تشت گوشهی حمام بود. سماور قل قل میکرد. خانه سرد بود. مادر لعنت میفرستاد. پدر زده بود توی صورتم. چراغ زرد حمام خاموش و روشن میشد و از دوش آب میریخت. چشمانم بسته بود. من زیر آبشار بودم، ته جنگلهایی که دست هیچکس به آنها نمیرسید. گفتم من خرگوشم. آواز میخواندم شاید هم میخندیدم. پدر گفت صدایت را ببُر. جنگلها ناپدید شدند. چشمانم باز بود و لب

برچسب: نویسنده: بهراد بختیاری تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1396 ساعت: 7:45











ما همه یکی بودیم

تا آن که او گیسو پریشان کرد،

و کثرت پدید آمد...

برچسب: نویسنده: بهراد بختیاری تاريخ: شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 14:34

و خود را خسته و تنها میان آن هیاهوی غریب موج دریای جنون دیدم شبی آکنده از غربت که از ظلمت برون آورده بود جسم نحیف خویش را نوری پر از تاریکی و وحشت و ترسی سرد و بیپروا تن بیجامهی خود را خموش و گنگ و بینجوا به بالا میکشید از این تن شوریدهحالِ زار

برچسب: نویسنده: بهراد بختیاری تاريخ: جمعه 3 آذر 1396 ساعت: 11:33

ترک آرزو کردم رنج هستی آسان شد سوخت پرفشانیها کاین قفس گلستان شد * دیگر کم کم دارم به مرحلهی ترک تعلّق از آدمها میرسم. این رسیدن، هم ارادی است هم غیر ارادی. هنوز فاصلهی زیادی مانده تا نقطهی رهاییِ کامل، اما قدمهای اول را برداشتهام. دیگر کم کم

برچسب: همانطور, نویسنده: بهراد بختیاری تاريخ: پنجشنبه 2 آذر 1396 ساعت: 7:25

شاید هم بشود گفت یک فرار منفعلانه از روبرو شدن بیواسطه با ترسی که از کودکی با من زاده شد و همپای من رشد کرد. ترس از روبرو شدن با واقعیتی که گریزی از مواجهه و پذیرفتن آن نیست. شاید هم مثل خواب خوشی که میدانی خواب است اما نمیخواهی هیچوقت صبح شود و ب

برچسب: پیغمبری, نویسنده: بهراد بختیاری تاريخ: پنجشنبه 2 آذر 1396 ساعت: 7:25

تنها خدا بود و هیچ نبود. نه ابتدایی بود و نه انتهایی. خداوند عدم را خلق کرد و از دل آن وجود را پدید آورد. ظلمت را خلق کرد و از دل آن نور را پدید آورد. جبر را خلق کرد و از دل آن اختیار را پدید آورد. نفرت را خلق کرد و از دل آن عشق را پدید آورد. ضلالت ر

برچسب: نویسنده: بهراد بختیاری تاريخ: پنجشنبه 2 آذر 1396 ساعت: 7:25











وَ طولِ الْطَّریق....

برچسب: قِلَّةِ,الْزّاد, نویسنده: بهراد بختیاری تاريخ: چهارشنبه 1 آذر 1396 ساعت: 6:05

گفتهاند خواب برادر مرگ است. خوش نکتهای است برای معادباوران. چرا که خواب پلی است میان امروز و فردا، که چون نباشد نه امروز امروز است نه فردا فردا. خواب موعد رخت بربستن است از نشئهی "امروز"، و بیداری، رستاخیزی است برای دوباره زنده گشتن و ورود به عالم

برچسب: نویسنده: بهراد بختیاری تاريخ: چهارشنبه 1 آذر 1396 ساعت: 6:05

برقصانم در آن پیچ و خم زلف پریشانِ خم اندر خمت ای ماهِ به صد خورشید عالمتاب تابنده

برچسب: الصّراط,المستقیم, نویسنده: بهراد بختیاری تاريخ: چهارشنبه 1 آذر 1396 ساعت: 6:05

عمری دگر بباید بعد از وفات ما را کاین عمر طی نمودیم اندر امیدواری و من در میان انبوه حجم غماندود سر به زیر انداختهی شبترین روزهای بی تو در خیالات عمیقِ از پای فتادهی در بستر حیرتْ غنوده فرو شده، تنهاترین سربازِ بیسپرترین سپاهِ از هم پاشیدهی

برچسب: جبریانِ,تقدیریم, نویسنده: بهراد بختیاری تاريخ: چهارشنبه 1 آذر 1396 ساعت: 6:05

صفحه بندی